حالا ميتوانم بگويم به تماشاي «فيلم مستند» علاقمند شدهام. هرچند، اين حس كه «من احتمالا از تماشاي فيلمهاي مستند هم ميتوانم به وجد بيايم» را از مدتها پيش داشتم. اما تا به امروز اين فقط يك حس بود و نتوانسته بودم آن را به تجربه برسانم. تا اينكه در تعطيلات عيد امسال متوجه شدم كه در برخورد با برنامههاي نوروزي تلويزيون٬ بيش از هر برنامهاي به تماشاي برنامهي «مستند چهار» -كه از شبكهي چهار پخش ميشد- علاقمند هستم. هرچند در نهايت تنها توانستم دو يا سه فيلم از فيلمهاي پخش شده را ببينم٬ اما همين تعداد هم كافي بود تا آن حس تقريبا قديمي به يك تجربهي موفق تبديل شود. فيلمهايي كه ديدم٬ اينها بودند: یوهان كرايف (رامون گیلینگ-۲۰۰۴)، زیدان، چهرهای از قرن ۲۱ (داگلاس گُردُن و فلیپ پارِنو-۲۰۰۶) و یک مستند از پشت صحنهی فیلم خاطرهانگیز فیتس کارالدو (ورنر هرتزوگ-۱۹۸۲). (که این سومی را البته نشد که با دقت کافی ببینم).
مستند یوهان كرايف در نوع رایجی از فیلم مستند قرار میگیرد که ظاهرا به آن "مستند پرتره" گفته میشود. فیلمی که روی دوره حضور یوهان کرایف -بزرگترین فوتبالیست تاریخ فوتبال هلند- در تیم بارسلونا -به عنوان بازیکن و سرمربی- تمرکز میکند. به نظرم این فیلم گزینهی مناسبیست برای کسانی که فکر میکنند تماشای هر فیلم مستند کاری خستهکننده است و فقط کسانی مخاطب آن هستند که به نحوی با موضوع فیلم ارتباط داشتهباشند. یعنی مثلا در مورد فیلم یوهان كرايف -با در نظر گرفتن تفکر اشتباهی که مطرح کردم- فقط کسانی باید این فیلم را ببینند که شیفتهی یوهان کرایف هستند. اما من اینجا یک مثال از این فیلم میآورم که برای تمام کسانی که شیفتهی «سینما» و «بیان خلاقانهی سینمایی» هستند، جذاب و دیدنی است: جایی در اواسط فیلم، تکه فیلمی پخش میشود از یوهان کرایف که به عنوان سرمربی روی نیمکت نشسته و بافندک سیگارش را روشن میکند. نکتهی توجهبرانگیز این تکه فیلم این است که صدای اصلی آن –یعنی صدایی که بینندگان تلویزیونی موقع تماشای گزارش تلویزیونی آن بازی، روی این تکه فیلم شنیدهاند- حذف شده و به جای آن صدای آرامی از روشن شدن یک فندک شنیده میشود. برای تاکید بیشتر، دو تکه فیلم مشابه –از همان بازی یا بازیهای دیگر- به دنبال اولی میآیند. و بعد، فیلمی (احتمالا) آرشیوی میآید از یک گزارشگر که رو به دوربین خبر از وخامت حال یوهان کرایف و بستری شدنش در بخش مراقبتهای ویژه میدهد. و ما خیلی زود متوجهی منظور فیلمساز میشویم: یوهان کرایف به دلیل افراط در سیگار کشیدن کارش به بیمارستان کشید. و این چهار تصویر –سه تصویر از سیگار روشنکردن کرایف و یک تصویر هم از آن گزارشگر- برابر فیلمیست از مصاحبه با خود کرایف یا یکی از نزدیکانش که دربارهی قضیهی سیگارکشیدن او و خطر مرگی که به این خاطر او را تهدید کرد، حرف میزند. اما فیلمساز بیان خلاقانه را به یک بیان سرراست ترجیح میدهد.
درواقع در بسیاری از فیلمهای مستند، با دو جنس تصویر روبهرو هستیم: یکی؛ تصویرهایی که از قبل وجود دارند –و مستندساز نقشی در تولید آن ندارد- که معمولا به آنها فیلمهای آرشیوی گفته میشود. و دیگری؛ تصویرهایی که خود مستندساز میگیرد و مشهورترین شکل آن، مصاحبه با اشخاص ِمرتبط با موضوع فیلم است. فکر میکنم خلاقیتی که مستندساز در «کنار هم قراردادنِ این دو جنس تصویر» میتواند بخرج دهد، اهمیت بسیار بالایی دارد برای جذابتر شدن فیلم. یک مثال خوب برای این موضوع در فیلم یوهان کرایف؛ وقتیست که فیلمساز پیش یک گیتاریستِ سبکِ فلامینگو میرود و پس از صحبتهای مقدماتی، از او دربارهی شباهت موسیقی فلامینگو با بازی کرایف میپرسد. و او پس از یک توضیح مختصر، شروع به نواختن گیتارش میکند. و بعد تصویر قطع میشود به تصاویری از هنرنمایی یوهان کرایف در چمن فوتبال و با لباس تیم بارسلونا، درحالی که همچنان صدای گیتار آن گیتاریست شنیده میشود. به ناگاه متوجه میشوی که بازی یوهان کرایف با توپ هماهنگی عجیبی دارد با ریتم گیتاریست در نواختن گیتارش به سبک فلامینگو. و شگفتزده میشوی از ذهن باز فیلمسازی که میتواند دو موضوع به ظاهر بیارتباط را به این زیبایی به هم مرتبط کند.
و حالا میروم سراغ زیدان، چهرهای از قرن 21. فیلمی که تجربهگری را به اوج میرساند و زیدان فرانسوی را در جریان یکی از بازیهای لیگ اسپانیا، 90 دقیقه در قاب نگه میدارد. تصور کنید به تماشای یک مسابقهی فوتبال نشستهاید و از تمام این مسابقه، فقط حرکات «یک» بازیکن را میبینید. حتی وقتی که آن بازیکن ایستاده و کاری انجام نمیدهد. ایدهای که البته متعلق به این فیلم نیست و من یکبار در جایی*خواندم که در جریان گزارش تلویزیونی یک مسابقهی فوتبال –در سالهای دور- دوربین برای دقایقی یکی از بازیکنان زمین –که الان اسماش را مطمئن نیستم- را در قاب نگه میدارد و بیننده تنها از طریق عکسالعملهای آن بازیکن است که در جریان بازی قرار میگیرد. فیلم زیدان... به نوعی گسترش آن ایدهی سالهای دور است. با این تفاوت که اینجا محصول نهایی «فوتبال» نیست. در هنگام تماشای این «فیلم مستند»، عادتهایم در تماشای مسابقات فوتبال ذهنم را گاهی از سینما به فوتبال میکشاند. مثل وقتی که یک پنالتی به نفع تیم حریف اعلام شد و من –به دلیل همان عادتهایی که گفتم- میخواستم موقعی که توپ از روی نقطه پنالتی به سمت دروازه میرود؛ پنالتیزن، توپ و دروازهبان را ببینم (آخر عمری همینطور بوده). اما فیلم همچنان نمایی بسته از زیدان را نشانم میداد. و بعد به یاد میآوری که تو به تماشای فیلمی مستند از داگلاس گُردُن و فلیپ پارِنو نشستهای نه یکی از بازیهای رئالمادرید در لیگ اسپانیا. پس تماشای آن پنالتی هیچ اهمیتی ندارد. پنالتی متعلق به بازی فوتبال است و تصویر بستهی زیدان -که طبیعتا چشم به پنالتیزن، توپ و دروازه دارد- متعلق به سینما. و در اینجا من مخاطب سینما هستم و نه فوتبال.
برای من تمام فیلم بیشتر از هرچیز یک تجربهی متفاوت بود. میخواستم بدانم از دل چنین تجربهای چه چیزهای دیدنیای بیرون میآید. که در آخر، هر چند کاملا راضی نبودم، اما دستِ خالی هم نبودم. جذابترین قسمت فیلم به نظرم پایان فیلم بود. یعنی جایی که در دقایق پایانی بازی، زیدان کارت قرمز میگیرد و طبیعتا باید از بازی (و از فیلم) خارج شود. اما این خوب است یا بد؟ فکر میکنم یکی از جذابترین چیزهای سینمای مستند، جنبههای اتفاقی این سینماست. یعنی تو اگر میخواهی فیلمات همچنان یک فیلم «مستند» باقی بماند، نمیتوانی ماجراهای جلوی دوربینات را برنامهریزی کنی. تنها باید چشم به اتفاقات بدوزی. «حُسن ِ» اتفاقات. و استفادهي درست و خلاقانه از این اتفاقات. به نظرم اخراج زیدان در اواخر بازی یک «حسن اتفاق» بود که به درستی هم از آن استفاده شد. تصور کنید زیدان اخراج نمیشد و پس از پایان بازی «همراه با بقیهي بازیکنها» به طرف رختکن میرفت. آنوقت پایان فیلم میشد یک تصویر دسته جمعی از رفتن به طرف راهروی ورزشگاه. یعنی نمیشد زیدان را «به تنهایی» در حال رفتن به سمت راهرو نشان داد. اما در پایان فیلم، زیدان پس از اخراج شدن به تنهایی (و این تنهایی خیلی مهم است) به سمت راهرو میرود و خوشبختانه یک دوربین هم درست روبهروی راهرو و آنطرف زمین هست که او را همچون ستارهی یک فیلم تصویر میکند و در حال رفتن بهسمت راهرو نشان میدهد، تا زمانی که کاملا در سیاهی راهرو گم میشود. آنگاه دوربین به سمت بالا و جایگاه تماشاگران میرود. و تصویر به آرامی مات میشود و اسامی تیتراژ میآیند، یعنی که این پایان فیلم است.
برای ادامه تماشای سینمای مستند، حداقل سه انگیزه دارم: 1- من دوست دارم از راه تماشای فیلمهای مستند، دربارهی همه چیز تا میتوانم بدانم. دیدن مستندی دربارهی شهر نیویورک میتواند تو را با جنبههای مختلف این شهر احتمالا محبوب آشنا کند. تماشای مستند PLANET EARTH -ساختهي ظاهرا مشهور BBC- مثل سفر به تمام کرهی زمین است. یا تماشای مستندهایی دربارهی اشخاص ِبزرگ، مثل ملاقات با آنهاست. 2- فرقی نمیکند، تماشای فیلم مستند هم مثل تماشای هر فیلم دیگری فرصتیست برای روبهرو شدن با زیباییهای «سینما» و «بیان سینمایی». اما اینجا ابزار ِ خلق زیبایی متفاوت است. 3- تماشای فیلمهای مستند فرصتیست برای بهرهبردن از آرشیوهای تصویری جهان. مثل آن قسمت از فیلم یوهان کرایف که یک فیلم آرشیوی است از مراسم خداحافظی یوهان کرایف از باشگاه بارسلونا. ابتدا بازیکنان تیم یکی-یکی وارد زمین میشوند. اما تماشگران منتظر ورود یوهان کرایفاند. تا اینکه میآید، همراه با یک میکروفون در دست. و ورزشگاه را به اوج شور و هیجان میبرد. میرود تا وسط زمین و سخنرانی کوتاهی را با جملهی "شبِ همگی بخیر" آغاز میکند. و بعد -وقتی او درست در وسط زمین قرار گرفته- بازیکنان تیم -با فاصلههایی مساوی از هم- دور یوهان کرایف حلقه میزنند. و در حالی که یک موسیقی باشکوه تمام نیوکمپ را فراگرفته، نود هزار نفر با تمام شور و هیجانِ خودْ کرایف را تشویق میکنند... یک تکه فیلم آرشیوی باشکوه که واقعا حیف بود اگر برای همیشه در آرشیو خاک میخورد و من احساس فوقالعادهای دارم که توانستهام آن را ببینم و در ذهنم ثبت کنم.
*: در یکی از شمارههای ماهنامهی هفت و در آخر مصاحبهی حمیدرضا صدر با یک (احتمالا) نظریهپرداز انگلیسی سینما. (متاسفانه آن شمارهی هفت در دسترسم نبود).